تمامش کن جدایی را که دارم بی تو میمیرم من از رنج نبودن ها در این ایام دلگیرمنمیدانی نمیدانی چه ها کرده به من این غم که از هر لحظه اش حتی زجان خویش هم سیرم
تنم با درد میسازد هنوز از عشق می سوزممرا بسیار روزی هست با این درد درگیرمسکوتی تلخ از هجرت تنم را باز میگیردببین موی سپیدم را جوان باید ولی پیرمدو چشمم را به آن راهی که رفتی خیره میسازمهرآنکس دید حالم را چو مرده کر
عقلی بده زین بیش در این لانه نباشم در عشق تو باشم و پریشانه نباشم معبود من ار تا به سرم زر بنشاندی در فکر فرار از در این خانه نباشم
توحید بفهمم که تویی اول و آخر بیهوده دگر در شب ظلمانه نباشم بسیار گنه کردم و کردی اگر عفومدیگر سوی آن معبد و بتخانه نباشمتو خالق من روح تو در جان و تن من هیهات که هرشب سر شکرانه نباشمهرچیز که دارم تو عطا کرده به این عبددیگر ز
اوچه میداند که من با دوری اش تا میکنم یاد او بی اختیار اینجا و آنجا میکنم دستهایم بسته ام تا سر نیابد یک خطا تا نریزد آبرویت فکر فردا میکنم
دفتری دارم که شعری را نوشتم هرورق روی هر بیتش به اشکم خون امضا میکنم داد و بیداد از غمت آتش کشانده سینه را گشته ام دیوانه در هر گوشه ماوا میکنمپیک پیک از هر شراب افتادم هر جا بی وفابعد تو خود را به عالم زشت معنا می کنمهیچ کاری دست من هیچ اختیاری نیست نیستمن نف
افتاده بدامت دلم ای دوست و لیکنوز عشق تو در هر مژه ام خواب ندارمآنقدر هوایت به سرم زد که شب و روزرفتست زکف طاقتمو صبر و قرارمدیریست به زندان تو افتاد تماممجز فکر تو از هرچه و هرکس به فرارمامید ببینی که زبانم همه اسمت افتاده و تکرار تو هی گشته شعارماین عشق سراسیمه رسیدست و گاهیبر خود همه گویم که چه نامش بگمارممسرور حضورت شده ام آنقدر ای ماهیک شب که نباشی بخدا زار و نذ